آمد نشست روبهرویم و گفت همسایهی کناری دوست ندارد که گر بهی ما میرود توی حیاطش و در خاک باغچهشان کارش را می کند.و گفته دفعه بعد حتما اگر ببیندش بلایی سرش می آورد.
بعد هم گفت که از دست بیملاحظهگیهای من حوصلهاش سر رفته. گفتم: کدام بیملاحظهگی؟ گفت دیده که از ماشین همکارم پیاده شدهام و داشتم با او میخندیدم.
گفتم خب من ماشین ندارم و هر وقت مسیر دور باشد و بخواهد از اینوری بیاید، مرا هم سوار میکند. گفت نه، من فکر میکنم تو سروگوشَت میجنبد. نگاهش کردم و خندیدم. گفتم باشد، فکر کن، فقط لطفاً دفعهی بعد که از این فکرها به سرت زد، آدم خوشقیافهتری را برایم انتخاب کن. و بلند شدم رفتم توی اتاق تا دنبالهی فیلمم را تماشا کنم.
صبح که میخواستم بروم سرِ کار، هنوز روی مبل خواب بود. یک ساندویچ تست و پنیر درست کردم و بطریام را پر آب کردم و رفتم که اتوبوس را از دست ندهم. تا غروب باید نیمی از شهر را برای سرکشی سر میزدم. ساعت حوالی ۸ بود که برگشتم. در را که باز کردم، هنوز خواب بود. تعجب کردم. رفتم کتری را روشن کردم و صدایش زدم، جواب نداد. صورتم را شستم و لباسم را عوض کردم و آمدم چای دم کردم و دوباره صدایش کردم. باز هم تکان نخورد. آمدم کنارش و تکانش دادم. دیدم بدنش سرد است. آرام به صورتش چند تا
سیلی نرم زدم و مطمئن شدم مرده.
توی دلم چند تا فحش نثارش کردم و گفتم بفرما، دردسر تازه! حالا باید بنشینم غصه بخورم، گریه کنم، دلتنگش بشوم و زندگیام را که زیر و رو میشود تنهایی سرو سامان بدهم.
باید زنگ میزدم به اورژانس تا بیایند ببینند چه شده.
نگاهی به اطرافم کردم. گفتم اول کمی خانه را مرتب کنم. ظرفها نشسته توی سینک مانده بود، کثافت از همهجا میبارید. گفتم از ظرفها شروع کنم. چیدمشان در ظرفشور و تا آنها شسته شوند، دستی به سر و روی دستشویی کشیدم. سریع خانه را جارو کشیدم، میز و آینهها را برق انداختم. همهچیز مثل وقتی مهمان داشتم تمیز و مرتب شد.
لباسم را عوض کردم، یک شلوار راحتتر پوشیدم با یک تیشرت آبی. موهایم را پشت سر جمع کردم و زنگ زدم به بیمارستان. آدرس خانه را دادم به زنی که پشت خط بود و گفتم همسرم از دیشب که
خوابیده، بیدار نشده.
چند تا سوال پرسید. من هم جواب تک تکش را دادم و گفتم زودتر بیایید خودتان ببینید. و ورش دارید ببریدش.
چقدر خسته بودم. دلم خوابی هزارساله را میخواست. با حسرت به جنازهاش نگاه کردم. بعد بلند شدم، لای در را باز گذاشتم.
یک بالش و پتو از توی اتاق برای خودم آوردم و روی زمین، پایین پایش دراز کشیدم و خوابیدم. چشمانم را بستم و سعی کردم مرگ را تصور کنم؛ نفس نکشیدم. بیوزنی، رهایی و خلا…
در باز شد، چند نفر داخل شدند. پتو را کنار زدند، یکیشان چشمهایم را باز کرد، نبضم را گرفت، با گوشی ضربان قلبم را چک کرد و گفت: «تمام کرده. فکر کنم ۲۴ ساعتی از مرگش میگذرد.»
همسرم گفت: «ولی دیشب کاملاً سرحال بود. علت مرگش چیست؟»
گفتند باید بررسی شود، احتمالاً سکتهای چیزی. بعد
به همکارش رو کرد و گفت ورش داریم ببریمش…
ونکوور پاییز ۲۰۲۵