جسین ملکی – سگ ها و آدم ها

 

جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» – بخش داستان

 

نگهبان خرت و پرتش را گوشه‌ی اتاقک جمع کرد و رویشان پارچه کشید تا مزاحم سگ‌ها نباشند و بعد دست زن و بچه‌اش را گرفت و ترک موتور سوار کرد. گازش را گرفت. باد به صورتش می‌خورد و دخترش که جلوی او نشسته بود با صدای باد بازی می‌کرد. دختر از ته گلویش صدا درمی‌آورد و می‌گفت: هاااا و دستش را تند تند به دهانش می‌زد. صداش می‌شد، هاپ هاپ. هاپ هاپ.و بعد محکم به کاسه لگن‌های جلو پاش کوبید. سه سگ سیاه دور و برش هاپ هاپ، هاپ هاپ کردند.گفت: جول و پلاستون و جمع کنید. می‌خوام آلونک نگهبانیو برا سگای پسرم درست کنم. تو این دورهِ زمونه سگ‌ها وفادارتر از آدمان.